سيد محمد باقر برقعى

1468

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

ترازوى حدس و گمان يكى كشتگر بار در ره گذاشت * كه بفروشد امّا ترازو نداشت متاعى به سنگ گمان مىفروخت * نسنجيده سود و زيان مىفروخت بگفتم تو را سنگ و پيمانه نيست * رهاييت از دست پرچانه نيست نبيند خريدار جز سود خويش * چو ميزان ندارى كند عذر بيش فروشنده چندانكه درويش‌تر * همان مشترى را طمع بيشتر ترازوى حدس و گمان راست نيست * از او حاصلى جز كم و كاست نيست شادى كودكى برقصيد طفلى به آهنگ ساز * به خشم پدر آمد از رقص باز كسى گفت مرد جفاجوى را * خوش است اين تو درهم مكش روى را تو در خردسالى نديدى خوشى * كه با كودكان روى درهم كشى نديدى برقصد بره در بهار * برقصند اطفال هم برّه‌وار طبيعيست اين مستى و وجد و شور * طبيعت دگرگون نگردد به زور ز وقت خوش كودكى ياد كن * دل از شادى كودكان شاد كن رها كن كه امروز بازى كنند * كه فردا بدين سرفرازى كنند اميدوارى اگر نااميدى گر امّيدوار * همان به كه سرگرم باشى به كار گر امّيدوارى ز كارى كه هست * توانى به مقصود خود يافت دست چه امّيد دارد كه در كار نيست * جز از كار كالاى بازار نيست كجا بهره گيرد كه تخمى نكشت * بود بهرهء كاهلان سنگ و خشت اگر خود در بسته باشد اميد * بجز كار آن را ندانم كليد و گر نااميدى غمت كم شود * هم اسباب عيشت فراهم شود غم و غصّهء دايم بود گرم كار * تو بارى به كارى سرت گرم دار جهان گيرودار و كشاكش بود * چه در كار باشى دلت خوش بود اگر صرف كارى كنى روز را * به كار آورى بخت پيروز را